داستان زیبای عشق و دیوانگی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    خبرنامه
    لطفا یک ایمیل معتبر وارد کنید
    نام :
    نام کاربردي :
    رمز عبور :
    تکرار رمز عبور :
    ايميل :
    بازيابي رمز عبور

    نام کاربردي :
    رمز عبور :
    نظرسنجی
    بهترین خواننده سال بنظرت کیه؟
    آمار
    آنلاین :
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید هفته گذشته :
    بازدید ماه گذشته :
    بازدید سال گذشته :
    کل بازدید :
    دریافت همین آهنگ

    قالب وبلاگ

    پر مخاطب ها

    برچسب ها

    دیوانگی فورا” فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.

    و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

    دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به  شمردن ….یک…دو…سه…چهار…

    همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

    لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

    خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

    اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

    هوس به مرکز زمین رفت؛

    دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

    طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

    و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک…

    همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

    در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

    نود و ینج …نود و شش…نود و هفت… هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

    دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

    اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

    دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

    او از یافتن عشق ناامید شده بود.

    حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

    دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .

    عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش   صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

    شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

    او کور شده بود.

    دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می توانم تو را درمان کنم.»

    عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

    و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

    نویسنده : عاشق بازدید : 101 تاريخ : يکشنبه 25 فروردين 1392 ساعت: 23:57
    برچسب‌ها :

    آخرین مطالب

    نظر سنجی

    <-PollName->
    <-PollItems->

    خبرنامه

    <-MailForm->

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :

    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها